تبليغاتX
چشمک بزن ای آلبالو! - این قسمت:مدرک!)پست قبلی هم کامله!

چشمک بزن ای آلبالو!

می خواستم بگویم «گفتن نمی توانم»/آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم؟

 

سلام!آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییشششششششششش....بعد از یه مدت طولانی دوباره به آغوش گرم اینترنت برگشتم!!!

راستی یه خبر خوب!من ... من... من... راستش من...وای نمیتونم بگم!!!!خیلی هیجان دارم!خب می گم بیخیال...من دیپلم گرفتم!!!دیگه بزرگ شدم!حالا اگه جرئت دارین یکیتون بهم بگین بچه!مخصوصا علی مرسلی!شنیدی!؟هان؟خب دیگه تا وقتی که دانشگاه هم قبول شم غلط کنم به دیپلمه ها بخندم!خیلی هم تحصیلات بالاییه! 12 سال درس خوندم! اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلیه ها!قبلا ها که من کوچیک بودم و روناک (خواهربزرگم که 9 سال ازم بزرگتره) درسش تموم شده بود (یعنی دیپلم گرفته بود) وقتی بهم گفت من تا حالا 12 سال درس خوندم داشت سرم گیج می رفت!12 سال!

بعدها فکر می کردم کسی که پیش دانشگاهیه یا 18 سالشه خیلی بزرگه...البته الان هم که از دور به این قضیه فکر می کنم هنوزم به نظرم خیلی بزرگن ولی وقتی به خودم نگاه می کنم....

اولین کاری هم که من و دوستام بعد از دادن آخرین امتحان کردیم آیس پک خوری و 2 ساعت ولگردی به مناسبت آزادی و دیپلم بود!دومین کار هم بعداز ظهر سینما و دایره زنگی بود 15 نفری بودیم ریخته بودیم تو سینما!سومین کار استخر که 4 شنبه میریم و قراره کلی همدیگرو نیشگون بکنیم!

چهارمین کار هم رفتن پیش بابایی منه!بابا حمید رضام!حمیدرضا اکرم که شاید بشناسینش...تصویرگره...

پنجمین کار رفتن به تهرانه...

دیگه بقیش رو هم نمی دونم فعلا بهم بتبریکین که دیپلم گرفتم...اولین کسی هم که تبریک گفت سحر(خواهرم که3 سال ازم بزرگتره)بود که گفت تازه آدم شدی!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط نگار یاریان  |