ما چند شب پیش تو خونمون مهمون داشتیم!
من و هدیه تو اتاق نشسته بودیم که هدیه بلند شد بره روم به دیفال(!) دست به آب!تا در اتاق رو باز کرد شروع کرد به کشیدن جیغ های بنفش پی در پی!من بیچاره هم قلبم ایستاد تا نیم دقیقه دستم رو قلبم بود و نفس نفس می زدم...
من:چی شده؟مرگ!چرا جیغ می زنی؟
هدیه:مارمولک تو هال بود!اندازه ی کف دست بود...(جیشش هم در اثر ترس داشت می ریخت!)
منم بلند شدم زنگ زدم به مامانم:الو!سلام میترا!ببین یه مارمولک اومده خونه ی ما!چی کار کنیم؟گفت برو یه پارچه بگیر بنداز روش بگیرش!بابا من تخ...(این جا داشتم یه سوتی عظیم می دادم!)من جرات ندارم!میترا:تو که 7 تا مارمولک داری؟بازم می ترسی؟خب اگه دیدی نمیشه زنگ بزن حاج خانوم بیاد!
پا شدیم رفتیم تو هال!داشتیم وسایل تو هال رو یکی یکی جمع می کردیم می بردیم تو اتاق که بفهمیم مارمولکه زیر کدومشون رفته!فقط خدا خدا می کردیم از رو سفره مون رد نشده باشه...(چون ما سفره مون رو هیچ وقت جمع نمی کنیم!)هدیه اومد لپ تاپش رو برداره ببره که یهو مارمولکه از زیرش پرید بیرون!هدیه هم لپ تاپ رو پرت کرد زمین!فلش من هم که بهش وصل بود به خاطر این ضربه کج شد!مارمولک بیچاره از ترس یورتمه زنان پرید تو آشپزخونه!من و هدیه هم جیغ زنان پریدیم تو اتاق!(این جا دیگه جیش هدیه رسما داشت می ریخت!)
تو اتاق که بودیم گفتیم یه ذره جیغ بزنیم بلکه دوباره حاج آقا بیاد بپرسه چه خبره؟دیدیم نه خبری نیست!
این بود که من زنگ زدم خونه شون!یه پسر جوون با لحن بسیار ملایم و مهربون:جانم؟بفرمایید؟من با عصبانیت:حاج خانوم هست؟الو حاج خانوم سلام مارمولک اومده خونه مون می شه بیاین بگیرینش؟حاج خانوم:والا آخه ما هم می ترسیم!!!!من:حاج خانوم!تورو خدا ما تو اتاق زندانی شدیم!اون:باشه الان با امیر میام پایین!
5 دقیقه ی بعد من و هدیه چادر رنگی سرمون!عین خاله سوسکه! در انتظار حاج خانوم و امیر جلوی در!(هدیه هم در حال وول وول زدن!)
امیر:مارمولک که ترس نداره...مارمولکا از آدما می ترسن...حاج خانوم:اصلا کاری نداره باهاتون...ما الان یه مارمولک مدت هاست که تو اتاقمونه!!!
امیر22 یا 23 سالشه!(در حالی که گارد گرفته بود و رفت پشت مامانش قایم شد):مامان مامان این جاست! حاج خانوم هم در حالی که داشت با جارو می زد تو سر مارمولکه در نهایت آرامش انگار که داره با مارمولکه مذاکره می کنه می گفت:پدر سگ!!!!پدر سوخته!!!بی شعور!!!!!!!!!!!!!
خلاصه مارمولک بی نوا رو با دم جدا شده انداختنش تو 2تا پلاستیک و گذاشتنش بیرون!
هدیه هم به مامانش زنگ زد که جریان رو براش تعریف کنه داشت سوتی می داد خفن!گفت:آخه این مارمولک کثافت و لاش....لامصب!!!!اندازه ی کف دست بود...
این دفعه به خیر گذشت که هدیه خودش رو خیس نکرد!ولی قراره از این به بعد پوشک بذاریم براش!چون حادثه که خبر نمی کنه...شاید مهمون بعدی مون قورباغه بود!
امیر اولین بار بود ما رو می دید!این بود که زیر چشمی ما رو خورد!آقا مثلا اومده بود مارمولک بگیره!البته هدیه هم کم نیاورد!انقدر نگاش کرد که اون بدبخت از رو رفت و سرش رو انداخت پایین!
پ.ن:تا 3 صبح جریانات دیگه ای هم اتفاق افتاد و ما به قدری خندیدیم که من تاصبح از قلب درد مردم! بعدا تعریف می کنم چی شد!